بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
324
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و تنهد « 1 » اركانى و لا غرو انها * على ( جرف هار « 2 » ) من الدهر تنثنى فلا تعجبن انى منيت « 3 » بحادث * فما الدهر الا بالحوادث يعتنى اذا ما اقتنى السالون « 4 » مالا و ثروة * فلست ارى قلبى سوى الهم يقتنى فها انا اشكو صبوتى « 5 » و صبابتى * و اذكر ايام الحمى ثم انثنى الفارسى بخدايى كه بذل جان او را * اولين پايهء ز احسان است كمترين مايه لطف صنعش را * باد نوروز و ابر نيسان است كه مرا در فراق خدمت تو * زندگانى و مرك يكسان است از هر آسانيى كه بىتو بود * خاطر و طبع من هراسان است نه همانا كه هيچ رنج دگر * كه بر انسان بود برين سان است مىكشم در فراق سختيها * هجر ياران به گفتن آسان است دل و جان در نعيم خوارزماند * واى بر تن كه در خراسان است خوشدلى در جهان طمع كردن * هم ز سوداى طبع انسان است امداد تحيت ( و وفور آفرين « 6 » ) - كه از طى آن نسيم نعيم آيد و از توى آن بوى ( قديم عهد « 7 » ) زايد - و از كلبهء « 8 » عنا و زاويهء غم كه مىگويند دل است بمرتع مربع « 9 » كرم - و آن خود جز جناب مأنوس خداوندم امام اجل اخص شهاب الدين جمال الأسلام تاج المحققين منشى النظر افضل خوارزم يديم الله علوه نتوان بود - مىفرستم ، يا ليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما . و دور از آن جناب از دورى آن جناب چندان انديشهء شوخ ديده به من محيط
--> ( 1 ) ش ، فرو ميريزد و در هم مىشكند ، و غرو بمعنى عجب است . ( 2 ) ش ، لب رودخانه كه از صدمت آب سست و فروريخته باشد . ( 3 ) ش ، مبتلا شدهام . ( 4 ) ش ، مردمان آسوده و بىغم و دلخوش . ( 5 ) ش ، غرور و نادانى جوانى و صبابت بمعنى عشق است . ( 6 ) ظ ، و وفود آفرين . ( 7 ) ظ ، عهد قديم . ( 8 ) ظ ، از كلبهء . ( 9 ) ظ ، مريع ( بمعنى با خير و بركت و حاصلخيز ) .